تبليغاتX
تکرار لحظه ها

تکرار لحظه ها

تا همیشه

می بویم گیسوانت را


تا فرشته ها حسودی کنند.


شانه می زنم موهایت را


تا حوری ها سرک بکشند از بهشت برای تماشا.


شعر می گویم برای تو


تا کلمات کیف کنند


مست شوند


بمیرند.





"مصطفی مستور"

نوشته شده در بیست و نهم اردیبهشت 1391ساعت توسط مهرداد|

در مقطعی از زندگیم تجربهء دشواری داشتم: زیستن با زنی که دوستم نداشت. چند
 باری سعی کرد برود ، مانعش شدم و بعد ازپایان آن رابطه این «چند بار» مثل یک داغ ننگ ماند روی پیشانی‌ام. از آن فروپاشی چیزی که تا همین چند وقت پیش هم، به خشمم میاورد یاداوری آن امتناع بود: حسرتم شد که چرا نگذاشتم همان بار اول برود، چرا تن دادم به تحقیری خودساخته و این باور دست به دست زخم کهن‌الگویی حیات من داد و ایمانی ساخت که زن زندگیت اگر خواست برود، بگذار برود. اصلن تو بگو با او بهشت داری، وقتی که گفت می‌خواهم بروم رهایش کن. به این باورم می‌نازیدم و حتی برایش توجیه ساخته بودم که گفتن «دیگر تمام شد» در رابطه مثل شلیک به قلب آدمی است، با آدم مرده هماغوش نمی‌شوی با آدم رفته عاشقی نمی‌کنی...ء
راه‌حل من خیلی شجاعانه و استوار به نظر می‌رسید اما واقعیتش کمی بعد که به آن نگاه کردم دیدم پی ساختمانش نه از قدرت که پر ز ترس است. ترسیده‌ام و هراسم را پشت نقاب من قدرتمند آمادهء جدایی پنهان کرده‌ام. حالا می‌دانم وقتهایی در زندگی هست که باید بگذاری آدمت برود، اوقاتی هم که باید بجنگی تا بماند و خدا خودش رحم کند به دلی که جای این دو را با هم اشتباه بگیرد. تاوان این خطا در هر دو حالش حسرت است، حسرتی که یک وقت‌هایی می بینی دایمی‌ترین همراهت شده...از همهء این تجربه‌ها اکنون آموخته‌ام گاهی باید دل بدهی به گفتهء علی مصفا در فیلم چیزهایی هست که نمی‌دانی :« رهاش کن رییس» و بعضی وقت‌ها هم باید پای دلت بایستی و مثل مرد تنهای فیلم شب‌های روشن یاداوری کنی«عشق آدمو سبک می‌کنه اما سبک نمی‌کنه». برابر این نسبیت، هر مطلقی به گمانم مطلقن غلط است

نوشته شده در بیست و سوم فروردین 1391ساعت توسط مهرداد|

من نمی‌فهمم چرا هیچ کس برنمی دارد بنویسد از مردهــا...
از چشم‌ها و شــانه‌ها و دستهایشــان
از آغوششان
از عطر تنشـان،
از صدایشــان...
پررو می‌شوند؟
خب بشوند.
مگر خود ما با هر دوستت دارمی تا آسمـان نرفته‌ایم؟
مگر ما به اتکــاء همین دست‌ها
همین نگاه‌ها
همین آغوشهـا، در بزنگاههای زندگی
سرِپا نمانده‌ایم؟...
من بلد نیستم در سـایه، دوست داشته باشم
من می‌خواهم خواستنم گوش فلک را کر کند.
من می‌خواهم
مَردَم
دلش غنج بزند ازاینکه
بداند جایی زنـــی دوستش دارد...

از طرف یک زن

نوشته شده در شانزدهم فروردین 1391ساعت توسط مهرداد|


یک

 آیا شک داری که تو،‏

شیرین‌ترین و مهم‌ترین زنِ دُنیایی؟

آیا شک داری که وقتی یافتم‌ات،‏

کلیدِ تمامیِ درهایِ جهان از آنِ من شُد؟

آیا شک داری وقتی دست‌ات را گرفتم،‏

جهان دگرگون شُد؟

شک داری بزرگ‌ترین روزِ تاریخ

و زیبا‌ترین خبرِ  دُنیا

لحظهٔ ورودِ من به قلب‌ات بود؟ 

دو

در کیستی‌ات شک داری؟

تو آن زنی هستی که چشمان‌ات،‏

لحظه لحظه‌ی زمان را مال خودش می‌کند

تو همانی که وقتی خرامان راه می‌روی

دیوارِ صوتی را می‌شکند!‏

 نمی‌دانم چه بر من می‌گذرد...‏
 انگارْ تو اولین زنی

و انگارْ پیش از تو، کسی را دوست نداشته‌ام

و تجربه نکرده‌ام عشق را...‏

 بر کسی بوسه نزده‌ام

و کسی مرا نبوسیده انگار...‏

تو، میلادِ من هستی!‏

 بودن‌ام را، پیش از تو، حتا به‌خاطر نمی‌آورم...‏

تمامِ وجودم را در بر گرفته‌ای،‏

گویی قبل از عشق و محبّت‌ات

چیزی به نامِ زند‌ه‌گی نمی‌شناخته‌ام...‏

شه‌بانو!‏

انگارْ من، هم‌چون گنجشککی

از سینه‌ات پر کشیده‌ام!‏

سه ...


ادامه مطلب
نوشته شده در بیست و هشتم اسفند 1390ساعت توسط مهرداد|


 

گفت : کسی دوستم ندارد . می دانی که چه قدر سخت است ، این که کسی دوستت نداشته باشد ؟ تو برای دوست داشتن بود که جهان را ساختی . حتی تو هم بدون دوست داشتن … خدا هیچ نگفت.

 

گفت : به پاهایم نگاه کن ! ببین چقدر چندش آور است . چشم ها را آزار می دهم . دنیا را کثیف می کنم . آدم هایت از من می ترسند. مرا می کشند . برای این که زشتم . زشتی جرم من است . خدا هیچ نگفت...


ادامه مطلب
نوشته شده در بیست و دوم اسفند 1390ساعت توسط مهرداد|

دوستت دارم! می دانم که ساده است، من به همین سادگی دوستت دارم.

دوستت دارم، چند حرف بیشتر ندارد، من بیشتر از این حرف ها دوستت دارم.

دوستت دارم، جمله ای پر مهر است، من با تمام سنگ دلی ام دوستت دارم.

دوستت دارم، یک حس گرم است، من با این دستان سردم دوستت دارم.

دوستت دارم، لبانی تازه مست می خواهد، من بی شراب و پیاله دوستت دارم.

دوستت دارم، از دیدار ها می اید، من با چشمانی نابینا دوستت دارم.

دوستت دارم، از گرفتن هُرم دست ها می اید، من بدون دست دوستت دارم.

دوستت دارم، از لبخند ها دیده میشود، من با اشک ها دوستت دارم.

دوستت دارم، زیر باران زیباست، من در کویر دوستت دارم.

دوستت دارم، با درخت و جنگل سبز و تازه است، من در زمستان دوستت دارم.

دوستت دارم، عمیق تر از دوستت دارم است که آخـر من تو را عاشقانه دوست دارم


ادامه مطلب
نوشته شده در بیست و پنجم بهمن 1390ساعت توسط مهرداد|


حرفــ کمے نیستـــ

 

وقتے کســی باشـ ــد


که تو رآ


آنگـ ــونه دوستــ بدآرد


کهـ مے خواهـ ــی...

نوشته شده در بیست و دوم بهمن 1390ساعت توسط مهرداد|

زندگی، چیست؟

زندگی فرصتی برای آزادی است

زندگی ساختن لحظه ای برای امروز است

زنـــــــــــدگی رقصیدن با آهـــــــــــنگ غمگین است


ادامه مطلب
نوشته شده در چهاردهم بهمن 1390ساعت توسط مهرداد|

رو به تو سجده می کنم دری به کعبه باز نیست

بس که طواف کردمت، مـــــرا به حج نیاز نیست

به هــــــرطرف نظر کنم، نماز من نمـــــاز نیست


ادامه مطلب
نوشته شده در ششم بهمن 1390ساعت توسط مهرداد|

بکـــــران بهشت جعد سازند

زان موی که این زبان شکافد

آه از دل پر زنم چـــــــو پسته

کز پــــــری دل دهان شکافد

خاقانی


ادامه مطلب
نوشته شده در دوم بهمن 1390ساعت توسط مهرداد|

پیرمردی صبح زود از خانه اش بیرون آمد.پیاده رو در دست تعمیر بود به همین خاطر در خیابان شروع به راه رفتن کرد که ناگهان یک ماشین به او زد.مرد به زمین افتاد.مردم دورش جمع شدند واو را به بیمارستان رساندند. پس از پانسمان زخم ها، پرستاران به او گفتند که آماده عکسبرداری از استخوان بشود.پیرمرد در فکر فرو رفت.سپس بلند شد ولنگ لنگان به سمت در رفت و در همان حال گفت:"که عجله دارد ونیازی به عکسبرداری نیست" پرستاران سعی در قانع کردن او داشتند ولی موفق نشدند.برای همین از او دلیل عجله اش را پرسیدند. پیر مرد گفت:" زنم در خانه سالمندان است.من هر صبح به آنجا میروم وصبحانه را با او میخورم.نمیخواهم دیر شود!" پرستاری به او گفت:" شما نگران نباشید ما به او خبر میدهیم. که امروز دیرتر میرسید." پیرمرد جواب داد:"متاسفم.او بیماری فراموشی دارد ومتوجه چیزی نخواهد شد وحتی مرا هم نمیشناسد." پرستارها با تعجب پرسیدند: پس چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او میروید در حالی که شما را نمیشناسد؟"پیر مرد با صدای غمگین وآرام گفت:" اما من که او را مي شناسم !

نوشته شده در دوم بهمن 1390ساعت توسط مهرداد|

  

لوند و لولی و لاقید و لخت، با ویولن

خروش از آن تن بی تاب بود، تا ویولن

بلند، مو و پر از حفره های خاجی، پشت

نشست و پشت به من کرد: گوئیا ویولن

صدای جیغ عطش، ارتعاش دائم سیم

تکان آرشه، ارگاسم پرصدا، ویولن

به من تمامی تاریخ عشق می‌شد وحی

صدا، صدای خداوند بود یا ویولن؟

×××

تو روح سبز زمینی و می‌کند آواز

طنین روح پرآوازه‌ی تو را ویولن

بیا مرا بنواز، آن‌چنان که گردیده‌ست

به یک نوازش تو، شاه سازها ویولن...

(حتما ادامه مطلبو بخونید)


ادامه مطلب
نوشته شده در دوم بهمن 1390ساعت توسط مهرداد|

 

"یادمه یه روز بابام یه حرفی بم زد که باعث شد یه شبه من چند سال بزرگ تر از سنم بشم.
اون روز گفت:
"وقتی متوجه شدی یکی دوست داره، به حسش لگد نزن،
اون دوست داشتن رو با تمام وجودت لمس کن تا به مرحله ای از باور برسی،
وقتی که باورش کنی راحت تر میتونی بپذیری تمام بد اخلاقی ها و بد خُلقی هاش بخاطر خودته،
این طوری هیچ وقت از دست حرف ها و حرکاتش ناراحت نمیشی.
من پدر توام،
تو جیگر گوشه منی،
اگه یه روز تو خونه آروم زدم تو دهنت، باید باور کنی دلیلش اینه که دلم نمیخواد جامعه مشتشو محکم بکوبونه تو صورتت"

بابای خیلی خوبی بود، خدا رحمتش کنه."

نوشته شده در بیست و هفتم دی 1390ساعت توسط مهرداد|


آخرين مطالب
» وقتی با منی
» عشق آدمو سبک نمی کنه
» از مردهـــــآ...
» یک، دو ...
» گفتگوی یک سوسک با خدا
» دوستت دارم
» حرف کمی نیست
» زندگی
» در راه تو
» بکران بهشت

Design By : pesare jahaname